دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
روياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد
مدینه! دلم برای لحظه لحظه های با تو بودن تنگ است ...
مدینه! شهر عزادارِ مرد اقیانوس! دقیقه های غم انگیز و سرد بی فانوس!
کجاست مرقد گلهای پرپرت ای شهر؟ ! بگو چه آمده از غصه بر سرت ای شهر؟ !
بهار پشت درت را کجا کنم پیدا؟ مدینه! زمزمه کن سوگنامه هایت را
کجاست رهگذر کوچههای هاشمیات؟ ! بگو چه می گذرد بر عزیز فاطمیات؟ !
مدینه! پنجره هایت چقدر غمبارند چقدر آینههایت گرفته و تارند
به صحن آینه بندت چقدر نزدیکم به آسمان بلندت چقدر نزدیکم
هوای پنجره هایت هنوز بارانی استبهشت گمشدهات رو به روی دریا نیست؟ !
شب است و آمده ام تا ستارهات باشم کنار روشنی ماه پارهات باشم
به لحظه های غریبت چقدر محتاجم به عطر روشن سیبت چقدر محتاجم
بگو که این همه عاشق مگر چه میخواهند؟ غریب و مویه کنان پشتدر چه می خواهند؟
مدینه! تا گل خورشید چند فرسنگ است؟ ! برایم از غم زهرا بگو! دلم تنگ است!
!! نوشته شده توسط مرضیه
| 11:15 قبل از ظهر | شنبه 4 خرداد1387
•



