خواهي آمد ... مي دانم
الا کـه راز خدایی، خـدا کند کـه بیـایـی تو نـور غیب نمایـی، خـدا کند که بیـایی
شب فـراق تو جانـا خـدا کنـد به سرآیـد سرآیـد و تو برآیی، خـدا کنـد که بیـایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیایـد الا کـه هستی مایی، خـدا کنـد که بیـایی
فسـرده غنچـه گلهـا فتـاده عقـده به دلهـا تو دست عقده گشایی، خـدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظـام هر دو جهانـی امـام عصـر و زمـانی یگانــه راهنمـایی، خـدا کنـد کـه بیایـی
تـو مشعری عرفاتی، تـو زمزمـی تو فراتـی تو رمـز آب بقایی، خـدا کنـد کـه بیایـی
دل مدینــه شکستـــه حـرم بـه راه نشستـه تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری به دردها تو دوایی، خـدا کنـد که بیـایی
ترا به حضـرت زهــرا، بیـا ز غیبت کبـری دگر بس است جدایی ، خدا کند که بیایی
