من از ياد رفيقانم يك نفس غافل نمي مانم نمي دانم پس از مرگم كسي يادم كند يا نه
زندگي به مرگ گفت :
چرا آمدن تو رفتن من است ؟
چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟
مرگ حرفي نزد!!!
زندگي دوباره گفت :
من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه
من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي
مرگ ساکت بود زندگي گفت :
رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش مي داد
زندگي فرياد زد :
ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت :
تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۸:۴۷ ق.ظ توسط مرضیه
|